دسته بندی ها

داستان های قدیمی از کاستیا لا بیه خا

کد شناسه :233209
داستان های قدیمی از کاستیا لا بیه خا

کتاب داستان هايي از کاستيا لا بيه خا : روزي که روستا را ترک گفتم، دوقلوها کنار هم روي تخت خواب آهني خوابيده بودند. وقت بوسه بر پيشاني آنها ، نگاه کلارا ديدم که بر من خيره بود، با يک چشم بسته و خواب و يک چشم کبود و مات. فنرهاي تخت، با نواي جيرجير ناشي از اندک خزيدن کلارا، انگر که واژه ي خداحافظ را در ذهن من تکرار مي کردند ....

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر