دسته بندی ها

داستان های پراکنده

کد شناسه :215999
داستان های پراکنده

برنت گلوله ها را روي ريل سمت چپ رديف کرد... کنار ريل به صف شديم. گلوله ها جلو چشم هاي مصم مان مي درخشيدند. جان اولين کسي بود که صداي قطار را شنيد، و وقتي به دستور برنت جلوتر رفتيم متوجه شدم دارم تند و تند زير لب دعا مي خواند.

بررسی و نظر خود را بنویسید

1 2 3 4 5

 *

 *

0 نظر